X
تبلیغات
درخت زندگی
 

جانانه

درود بر دوستان، 

اين چند خط به لطف حس و حال مشتاقانه دوستي، بر من باريد...

*****

 در طلب وصل دوست، جان همه جانانه شد

مهر به مه مزدوج، دي چو بهارانه شد

خانه غم از طلب، رخت كهولت تكاند

بارگه عابدي، سر در مي خانه شد

حاصل عمر دو روز، چون كف بر آب گشت

هر دم با يار چون، دام كهن ساله شد

رستم ازين بودنم، اين خود ما و مني

مدعي جان خويش، يكسره جانانه شد


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ پانزدهم فروردین 1393


چشم ها و گوش ها

چشم هايش غرق اشك است، دست هاي ناتوانش گاه و بيگاه ميله هاي سرد بلندي را لمس مي كنند كه مدام بر سرش هوار ميزنند تو نمي تواني.

پسر خسته است از تكرار بيماري پدر و سويي ديگر را مي نگرد، از گريه هاي پدر به خروش مي آيد و ملامتش مي كند، و نمي داند پدر از خستگي او خسته و درمانده است.

*****

دنده ها خرد شده اند، تاب نفس كشيدن ندارد، تمام شكمش را دوخته اند مورفين هم جواب درد او را نمي دهد، هيچ نمي تواند بنوشد، عطش طاقتش را طاق كرده، هيچكس نمي تواند درد كشيدنش را تاب بياورد، در خاموشي شب گريه سر مي دهد و همراه با يا ابولفضل هميشگي آش فقط يك نام وجود دارد، مادر.

*****

چشم هايش را مي بندد تا چند ثانيه اي هم كه شده خاطرش آرام شود، سه شب مي شود كه چشم بر هم نگذاشته، جور دوستان مي كشد، عروسي و عقد دو دوست قديمي او را روزهاست پابند فضايي كرده كه هر دقيقه اش ساعت ها مي گذرد، 

درد دل مي كند برايم كه مي بينم پلك هايش بروي هم مي لغزند و نقش زمين تازه تميز شده اتاق مي شود، أمشب دوستانش جشن بزرگ زندگي شان را بر پا كرده اند و او نيز براي شان مدام لبخند ميزند.

*****

گاهي چشم هايمان و گوش هاي مان مواخذه مي كنند ما را از نديدن ها و نشنيدن ها


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ هفتم اسفند 1392