| بله
خیلی هم فرق داشت... اما نه از اون فرق هایی که همه متوجهش بشن ها... بنظرم اونا اصلا فرق نیستن! اگه چشمها واقعا ببینن و گوش ها واقعا بشنون اونوقت "فرق" های واقعی معلوم میشه اونوقت آدم میگه همه ضعف ها میشن مزیت همه دردها میشن مرهم همه غصه ها شادین و اغلب شادی ها پر از غم اصلا یه جور جمع تضادها میشه میگین دیوونه شدم؟! شاید ....آخه اونموقع دیوونگی هم یه جور عاقلیه راحتتون کنم.... اونموقع دیگه همه چی برای توئه و تو برای همه چی اونموقع مثل بچه ها وسط مطب دکتر که همه نگاه ها می خوان از هم ایراد بگیرن می خندی و اگه لازم شد گریه می کنی دیگه مثل آدم بزرگ ها درد آمپولو توخودت نمی ریزی مثل آدم بزرگ ها از جواب دادن طفره نمی ری مثل آدم بزرگ ها قهر و آشتیت فانتزی نیست مثل آدم بزرگ ها حرفات لای ده پونزده تا لایه قائم نمی شه اشکات واقعینو و خنده هات از ته دل آره .... اونوقت خیلی چیزا فرق می کنه... اونوقت تازه داری زندگی می کنی و هر روزت تازه س اونوقت افتادن یه برگ از درخت همونقدر برات عجیبه که کشتن یه آدم اونوقت باد رو هم به محکمه می کشی و بین مورچه ها سر برداشتن یه دونه قضاوت می کنی وقت تماشای یه کرم خاکی تو باغچه میشی یه کرم و وقت مجلس ختم میشی خاک اونوقت...... ادامه داره
|