زمانه

گاهي نياز نيست به تاريخ بنگريم

كافيست گوشه نگهي بر زمانه مان

تا بشنويم ناله "هل ناصر" كسي

تا پر شويم از غم "چاه" زمانه مان

 

 

گاهي نياز نيست به پيكار خصم و حق

راه هزار ساله دين را گذر كنيم

كافيست ساقی لب تشنگان شویم

حری برای حب حسین زمانه مان

 

گاهي نياز نيست به اشك يتيم دور

يا پيكر بدون سري، نعره سر كنيم

كافي است اندكي بگشاييم چشم جان

تا باخبر شويم ز ظلم زمانه مان

 

خورشيدوار و بي توقع و بی حب و بغض و بخل

بر قدر اشتياق، به هر وسع سوختن

کافیست تا طلوع کند شمس آگهی

در ظلمت و خموشی قدر زمانه مان

 

هر دم مقيم نام و كم از نام ها شويم

كافيست دست به دست خدا شويم

سرشار حلقه هاي رحمت دام بلای او

قالو یلی به عهد مدام زمانه مان

 

گاهي نياز نيست نيازي عيان شود

پيغام جان ز هر عطشي آشناترست

کافیست شاهدی و شهادت طلب کنیم

تا نور حق شویم به دار زمانه مان

(فرید)

 


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ بیستم تیر ۱۳۹۴


به او ...


 

رها بودم، فنا بودم، به دنبالش چه­ها بودم

جدا از هر چه او بودم، به او، از خویش، ما گشتم

 

اگر می­جست کویم را، به هر جا ردپا بودم

جدا از کوی او بودم، به او، بی کوی و جا گشتم

 

اگر می­خواند نامم را، سراسر نام­ها بودم

جدا از نام او بودم، به او، بی نام­ها گشتم

 

اگر سودای مهر او، چو مولانا حزین بودم

جدا از درد او بودم، به او، چون شمس­ها گشتم

 

اگر نجوای یا رب­ها، چو غم باد گلو بودم

جدا از نای او بودم، به او، چون نی­نوا گشتم

 

اگر باران رحمت­ها، به زیر سنگ­ها بودم

جدا از بوی او بودم، به او، باد صبا گشتم

 

عطش بودم، مکش بودم، پی بیش و کمش بودم

چو شیرین بر درش بودم، به او، فرهادها گشتم

(فرید)


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ هفدهم مهر ۱۳۹۲