خسته بود... از تکرارهای همیشه... از دوستت دارم های اجباری رنگ باخته... از خستگی کلام، وقتی هنوز به انتهای جمله نرسیده ای...

شاید به دنبال رنگ نگاه باران، در زلالی چشم هایی می گشت...

شاید به امید آفتاب گرم نوازشگر وجودش، غروب های طولانی هر لحظه را سپری می کرد....

شاید به اشتیاق شنیدن عاشقانه ترین موسیقی های هستی، گوش هایش را از همیشه تیزتر کرده بود.... اما نبود آنچه که باید...

آنجور که باید...

نه نگاه...

نه آفتاب و نه نجوا....

خسته بود...

از عادت لبخند بی دلیل،

کشیدن بار با هم بودن هایی که برایش به سنگینی تمام بارهای دنیا بود... چون....

نبود آنکه باید... آنچه باید....

*****

پست قبلیم بحث خوبی را آغاز کرد که خواستم اینگونه ادامه یابد... به نظرم یکی از رسم های خوب خدا، جاری شد...

این پست ادامه دارد...


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ بیست و یکم خرداد ۱۳۹۱