کنار دستگیره در نوشته بود: لطفا با لبخند وارد شوید... حین سوار شدن ناگاه لبخند زدم و فهمیدم با فرد متفاوتی روبرو هستم...

خوانده بودمش اما ندیده بودمش... آرام، با وقار و گرم... نگاه این گونه انسان هایی آدم را به زندگی امیدوارتر می کند... شغل پدر من را دارد... هر چه او خوابیده او برقرار باشد... از هر گوشه تاکسی می شد فهمید که سرشارست از عشق به زندگی و لذت از کار... می شد فهمید که بیش از آنکه به درآمد فکر کند به انسان بودن می اندیشد که به حق هیچ انسان صادقی که تلاش می کند برای بهتر بودن، گرسنه نمی ماند....خوردن شکلات و مشاهده تکه های مجلاتی که با او گفتگو کرده بودند.... سرشار از عشق بود... آقای دهباشی، سرشار از حس بودن است و با دیدنش، خاطرم آسوده شد که ....

تا شقایق هست... زندگی باید کرد....


 

برگ نوشته فرید سمسارها ؛ هشتم اسفند ۱۳۹۱