
به دنبال یک اتفاق بود.... یک حادثه نیامده... یک خاطره برای فردایی که همیشه انتظارش را می کشید... انتظار و انتظار...
به دنبال یک تفاوت معنی دار در تمام رخدادهای روزمره تکراری ... صبح، ظهر و شب و دوباره تکرار چرخه خستگی ناپذیر خورشید در بازی مدامش با زمین...
همه چیز تکرار بود...
تکراری که پیش تر ها نبود... اما شده بود...
اگر پیش ترها باران دیوانه وار در آغوشش می کشید، وقتی همه، چترهای مشکی را سپر می کردند... و خیس می شد از بی تکراری هر قطره اش....
اگر پیش ترها خلوت سحرگاهان با نجوای عاشقانه پرندگان همنوایش می کرد و خواب، بی سلاح ساعت های تنظیم شده بر زمان های تکراری، بی گدار رخت خود را بر می کشید از پلک هایش...
اگر پیش ترها شبانگاه، ستارگان، نجوای صمیمی اش را یواشکی به گوش ماه می رساندند.... وقتی همه در خواب سکوت بودند...
امروز...
نبود آنکه باید...
آنچه باید...
*****
... این پست ادامه دارد
برگ نوشته فرید سمسارها ؛ سی ام خرداد ۱۳۹۱
درباره ما

برگ هایی از درخت زندگی
هر انسانی تو زندگی دنیاییش مثل یه درخته، یه تنه داره، قبلش یه عالمه ریشه ست و بعدش یه عالمه شاخه!
فهرست اصلی
هم نوایان
برگ های پیشین ندارد... همیشه آخرین برگ است که به زندگی معنا می بخشد... همین لحظه... همین الان ...نه گذشته و نه آینده
طراح قالب
POWERED BY