
پر شده بود در قالب تنگ نگاه ها و شناخت های محیطی...
اگر دیگر اینگونه نمی بیند....پس...
اگر دیگر این گونه نمی شنود....پس...
اگر دیگر اینگونه نمی خواهد....پس...
اگر...پس...
اگر...پس...
...
همه "اگر" و "پس" های ممکنی که دیگر ممکن بودن و نبودنش، برایش هولناک تر از انجمادش درین قالب فرسوده، قریب و غریب نبود...
یخ زده بود در همه چیزهایی که زمانی، بود...
چون در آن زمان، آنگونه در وجودش تجلی یافته بود، نگاه،
نقش بسته بود کلام و
و شکل گرفته بود باور.... ولی امروز...
او بزرگ شده بود در باور خود و باید پوست می انداخت ازین لباس کهنه
باید طرحی نو در می انداخت
اما...
مانعی بزرگ بر سر راهش می دید... او انتخاب شده بود آنگونه که "بود"... نه آنگونه که "می خواست باشد"...
باز هم هوار شد بر سرش هجوم انجماد ثباتی، که ضامن بقای خواستن و خواسته شدنش بود....
*****
این پست ادامه دارد...
برگ نوشته فرید سمسارها ؛ سوم تیر ۱۳۹۱
درباره ما

برگ هایی از درخت زندگی
هر انسانی تو زندگی دنیاییش مثل یه درخته، یه تنه داره، قبلش یه عالمه ریشه ست و بعدش یه عالمه شاخه!
فهرست اصلی
هم نوایان
برگ های پیشین ندارد... همیشه آخرین برگ است که به زندگی معنا می بخشد... همین لحظه... همین الان ...نه گذشته و نه آینده
طراح قالب
POWERED BY